bg
محمد حیدری دزفولی
1397/01/15
174

و باز هم شب و تنهایی و یاد تو
که در دلم چنگ میزند نبودنت را
قصه های بی تو خوانده شده را که از عمق
وجود میخواندم
آه از دوریه تو
آه از غم نبودنت
و آه از حسرت تلخی که به دل مانده
باز هم شب دیگر و من و یاد تو
تا به کی این تکرار تلخ ادامه دارد
کاش بگذرد ....

محمد حیدری دزفولی
1397/01/14
170

نام اثر : خانه امید
نویسنده : محمد حیدری دزفولی

من در این کنج خرابات دلم
خانه ای ساخته ام
خانه ای از امید 
رو به دریای خیال،
 ساحل آرامم
و تو آن پنجره بسته قلبت بگشا
و مرا از پس این خانه تماشا بنما
و مرا از پس این فاصله پیدا بنما
تویی آن امیدم
تویی آن قبله حاجات دل بیمارم
بگشا پنجره ات رو به دلم 

@shero_matlab

محمد محسن خادم پور
1396/12/27
517

مژده بادا که بهاری دگرَست

باغ را چترِ شکوفه به سرَست

دشتها سبز وُ شقایق همه جا دور وُ بَرست

عطرِ نوروز به کوی وُ گذرست


سفره ها باز به سین ها رنگین

شمع در شعبده ی شعله به رقصی سنگین

عیدِ جمشید نشان از سیلانِ ظفرست 

رمز آداب تمامی گُهرست


سرکه در جام به همراه سماق

همه آئینه چراغ

به حکایت که دمی میگذرد

درکِ آیات به صبر وُ نظرست


سیب سرخی به تجلی فوران

عاشقان مست وُ محبت غلیان

یاد وُ اندوهِ عزیزانِ سفر کرده از این آبادی

لحظه ای چند در این چشم تر است


سمنو سنجد وُ سیر

کار دنیا به تمامی تدبیر

خارج از حد گلیمت خطرست

قدرت از سمتِ عدالت سپرست


سکه در سفره نشان از بودن

تا رسیدن همه شرط است ترا کوشیدن

هر توقف خللی در سفرست


همه در ذائقه ی سفره ی عید

زیر لب زمزمه یاسین وُ حدید

وَ در اندیشه که وقتِ ثمرست


ای که احوال نهان میدانی

با نتِ عشق جهان گردانی

حالِ دنیا شده غوغای غریب

زندگی سخت وُ عجیب

عیدچون آمد وُ شادی قَدَرست

ای محول وَ مدبر صفتِ ذاتی تو

دستِ ما را که گرفتی به دعا

بهترین حال نما ، طالعِ ما

با نگاهی که نگاهت به جهانی اثرست

محمد محسن خادم پور

تولد تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود

هوا سرد بود و دلم گرم
خانه ام بی نور بود و بسترم نرم
وقتی که آمدی هیچ قابله ای را یارای بدنیا آمدنت نبود
تولد تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود

موسیقی حرام بود و خماری عادت
رقص و ورزش و پای کوبی شهوت
وقتی که آمدی هیچ مادری را یارای شیر دادن نبود
تولد تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود

کوه، کوه بود و همچنان محکم و با اراده
و خرمن گیسوانم در برابر باد شامگاه، لرزان و افتاده
وقتی که آمدی هیچ گلی زیبایی،هدیه شدن را نداشت
تولد، تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود

بستر چمن، همه جا پهن و من از آن نعمت بی نصیب
عطر رازقی همه جا پر و قلب من پر مهیب
وقتی که آمدی صدای رودخانه چون سیل پر التهاب بود
تولد تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود بود

آمدنت پر از زیر و بم اصوات بود
فغان که دلت اسیر شهوات بود
وقتی که آمدی ریشه ی تمنای وصالم خشکید
تولد تو در بخت من طلوع شعر دوباره بود

پی نوشت :
کوه بی اراده نیست
اراده راسخ در ایستادن دارد

علیرضا فراهانی
1392/07/18
147

من به روح در این قلب بی شعور ایمان دارم

من به هم خوابگی احساس و چشم هایم ایمان دارم *

و من این اشک های نا مشروع را روی گونه هایم دوست دارم .

چه جوابی دارم در دهان بگذارم

و بگویم بر دل؟

من از سکوت این شب های مبهوت در مقابل این قلب مفلوک به تنگ امده ام.

من نمیدانم چیست راز گل سرخ سهراب هنوز

من فقط می دانم که نمی دانم اخر این قصه سبز است؟ کبود؟

من فقط میدانم که اگر رازی است در میان گل سرخ

ان هم از اتش قلب باغبان باغچه است.

نیمه شب مادرم امد و در جدال من با دل

خواب را از چشمم چید

و او هرگز ندانست حرف هایم در خواب

از دل پری است ولی هذیان نیست

اعتراض دلم است به سکوتم در روز

و من و باز هم خوابگی چشم و احساس...

 

 

*این قسمت با الهام از فروغ فرخ زاد

عيُار عيُار
1392/06/02
158

امشب از چشمان زارم،خواب رفت

روح وجانم در دل گرداب ، رفت

آنچنان ناليدم از درد درون

تاسحر از روح من گنداب رفت

در سماعم ذكر او گفتم ولي

روح قدسي گويي از محراب رفت

اُفت و خيزم همچو فتح و كسره شد

از نواي ني دگر اعراب رفت

زانكه نور حق تجلي كرده باز

از دل شب، نور آن مهتاب رفت

در پي ِ آن نيمه ي گم گشته اش

اين دل عيار من، بيتاب رفت

imalges

حامد برزگر
1392/05/16
148

کتابت را برمی دارم

از کتابخانه پوسیده اجدادی

خط به خط

سرکش به سرکش

مروری واژه به واژه می کنم

فهرست الفبا را

می گردم به دنبال نامِ کهنه از یاد رفته

عذابم میدهد اما

ازدیاد نام های تکراری

خط کشی بر روی میز ، جامانده ست انگار

خط کشی چوبی

می شود معیار

می سنجم عمق نیم سانتی را

و خیس میشود زورق غربالِ اندیشه

می بینم واژه بعد " الف " ، " ب " مثل بیداریست

بیرون مانده از خط کش و خط می خورد بر آن

" پ " همچو پیروزی پیداست سر سوزنی از آن

گویی در نوردیده ست تابوها را

تک و تنها

پس تمام " ت " ها را می سپارم به تیغ

به بهاره گفتم : با " ث " جمله ای ساز کن

گفت : جمله کار من نیست

من قاب عکس می سازم پر از جنگل جسم

اما جای " جیم " اینجا نیست

همچون جنگ و جادو

پشت گوش تاریخ ست

راستی ، چرا " چ " هنوز دم اش پیداست ؟

و چه رازی ست با او

هرچند بر نوک پیکان کمان آرش دنباله ای چرمین بود

من حواسم هست چمران را

من حواسم هست که " ح " را دور نیاندازم بی خود

لازم اش دارم آخر

برای اول اسمم

تا به خود آیم با واوی محصور میان " خ " و " دال "

چندیست میشنوم که " ذال " به ذلالت افتاده ست

آن زمان که لذت را ترک گفت و جدا کرد

دال ز ذال راهش را

من هم دیدم که خصوط دفترت " ر " را می فهمند

زائد اگر باشد " ز " نقطه اش را می بلعد

ژاله این را می گفت

وقتی که دید

پیرمرد نابینا جامه ژنده می پوشد

" سین " دید سایه شمع پیداست از صد فرسخی اینجا

و چه تاریک ست و خمود

تا که " شین " شعرم به آن نور می بخشد

صد هزار واژه مشکوک الف تا " صاد "

اضلاع زمین را می سازد

" ضاد " به " طا " غبطه همی میخورد

که چرا طا ، توطئه تسخیر زمان را می بازد

" ظا " به قبایش برخورد

بر تاخت شبی

بر آن نقطه که بر سرش میگزارند

" عین " همچو قابله ای نابالغ

پی کشف عورت هستی بود

غافل از آن که

" غین " به قیاس کهنه کهکشان ها دست برده ست

فخر فخار فقیه فتنه اش را می پوشاند

فرصتِ فکرِ فریب ، فاجعه به حلق اش می نوشاند

این همه " ف " که ردیف می شود بعد از حرض و غضب

پی اطوار ملوکانه ارباب می گشت

تا که " قاف " آن قائل به قائله قدرت نامحدودش

پر بگیرد برود تا که ببینند همه

" کاف " به کردارشان چگونه می خندید

به کریه منظر بی سامانی که به یک عشوه کور

سر گله معصوم به گرگ گر قافله " گاف " می داد

لاف لیاقت بر لعبت لجبازش می بست

" لام " به حرف آمد

در جرئت " میم "

" نون " به دنبال میخانه میمنت میم می گشت

واعظ محبوبه " واو "

گفت : لعنت به آن معجزه مسرورِ به مکر

که نان را ز سفره برید

" ه " به همیشه دلخوش بود

به هما

به حور

به الفاظ " ی " که از آسمان می بارید

به همان حس قشنگی

که شقایق در باغچه یاسمن می کارید

فانی شکرنیا
1392/05/14
145

مدتهاست که با خودم می گویم:

گفتنی دیگر بس است، وقت رفتن است!

گفتنی ها گفته ام ،

دُرها میان گفته هایم سفته ام!

دیگر بس است...!

دیگر بس است ...!

دیگر وقت رفتن است
می روم تا گفته هایم هم میان رفتنم با من رود...

تا من رود...

من هرکجا باشم همانجا من شود

گفتنیهایم همه تا من و آنجا رود...

من نمی گویم که این من آن من بی معنی من های ماست!

من همان معنای نفس آدم است

ورنه من ، من را ز من های خودم منها کنم...

تا که من منها شوم از من، و بی من ها شوم!...

 

 

فرنگیس رزمی نژاد
1392/04/02
168

زندگی را فرصتیست

که ....................

بهم عشق بورزیم

نه ........

.....زیر پای هم تخریب کنیم

کاش..........................

........زیانها چون خورشید می در خشیدند

تا ................

انعکاس طلایی خودرا

همه بهره مند سازند!!!

خدا ……….همه از عدالت می گویند

ولی شعار زدگی پلی شده جلو راه عدالت….. رزمی مهتاب شب تارم باش ای دوست... راهنمایی بفرمایید

فرنگیس رزمی نژاد
1392/03/31
152

ای گل خوشبوی یاس..

در عصر تکنولوژی

هم

تورا زیر

خروار

سنگ ریزه زرد

دفن می کنند..

این است ..

دنیا............مهتاب شب تارم باش ای دوست............

 

فرنگیس رزمی نژاد
1392/03/26
135

هر چه تلاش کردم
بیهوده بود،
بی تو دلم شاد نشد!
جز تو غمخواری نبود.
آسمان بی تو تهی بود
ومن
بیهوده پرپر می زدم!
از پای فتادم و در خود سقوط کردم
و با اولین اشک
تو را در دل خود یافتم
ناله هایم سر آمد
آغاز شدم!
همیشه با من بودی
ای یگانه
جز تو هیچکس
مرا نشنید]....منتظر نگاه مهربانتان هستم یا علی .....................رزمی 

فرنگیس رزمی نژاد
1392/03/25
148

ایکاش قطره های باران

بودم

گل خوشیوی

ریحان بودم

کاش منتظران که

شمارش می کردند

من هم

خاک بای

یاران  مولا بودم

***88

 

علی صیادی
1391/11/28
157

خاطرات را ببین که


چگونه اشک را

پیاده می کند

و در چاله های عمیق

مارا فرو میریزد

نمی دانم که تمام خاطرات

به چه بیابانی وصل می شود

که خاطرات آن

را

ندیده.

صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/16
192

هر نفسم مرور عشق است . ميشنوي تكرار نام خود را در نفسهايم. شام تا شام.
صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/16
182

و من برخاستم از ميان خاكستر آتشي در دل بر جا مانده از آذرخش و تو در قلبم هويدا شدي وحس كردم لطافت عشق را. و شعله ور شد در جانم مهرت و من شايد اول دلسوخته عالمم من آدمم.  
صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/16
192

زبان احساسم چسبيده ته حلقم. امكان سرودنم نيست. مپرس چرا ؟.... من نيز نميدانم. برايت شاخه گلي ميفرستم. وماه را اگر در آسمان باشد امشب. به ياد تو نظاره خواهم كرد. با تمام احساسم...... و با عشق...... زبان احساسم چسبيده ته حلقم. امكان سرودنم نيست. مپرس چرا ؟......... من نيز نميدانم. پس بپذير امشب اين شاخه گل را...... پيچيده در لفاف عشق .  
صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/16
161

يک نفر گفت به من خانه دوست کجاست من نگاهش کردم گفتمش چشم شماست خنده اي کرد و گذشت آنطرف تر ايستاد بر تن باد نوشت خانه اش قلب شماست
صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/16
192

مطمئن باش که من میدانم تو چراعاشق باران بهاری هستی. و چرا با گلسرخ قصه ها می سازی. همچنین می دانم که چرا همسفری با ماهی در دل آبی فیروزه ای حوض حیاط. خوب می فهمم که تو چرا با دگران می خندی.... و چگونه به سحر تازگی می بخشی. خوانده ام راز تو را از سراشیبی آن گونه خیست با اشگ. عشق رسوا تر از آن است که با خاموشی نشود فهمیدش ..... در نگاه عاشق .
صلاح الدین احمد لواسانی
1391/10/12
181

ساعت را می سازیم. به دستان خویش و به شماره می نشنیم تیک تاک هایش را. بر جانمان فرو میریزند هراس عبور لحظه ها را وکوکشان می کنیم باز هر دم. برای شکنجه ی دوباره. چرا ؟ در چشمان هیچ حیوانی ترس از عبور زمان نیست. چرا اسب نجیب است. روباه مکار. بز دانا. چرا از دیو می ترسیم در سایه های شب. چرا انگشت به چشم می کنیم و می گوییم …… آخ………….. آخ ساعت را بشکن هراست خواهد ریخت.
علی آهنی
1391/10/12
162

«بسم الله الرّحمن الرّحیم» ------------------------ تبر بردار ابراهیم قدم بردار ابراهیم مصافی سخت در راه است بزرگ بتکده در پیش روی توست و فرصت سخت کوتاه است که این بار از پس بشکستن بت های کوچک تر بباید سوختن ققنوس را در آتش وزان پس خاستن از تل خاکستر نلغزد پایت ابراهیم نلرزد دستت ابراهیم همچون شاخسار بید مبادا لحظه ای غافل شوی از دل که همچون دزد شبگردی فرود آید ز دیوار دلت تردید و بازت دارد از رفتن که این ره را سرانجامی است که باید رفت و باید دید نبردت ای خلیل این بار، نبردی سخت و دشوار است تبر را سخت در دستان خود بفشار حریفت مرد پیکار است و دانا اندر این میدان، به هر زیر و بم کار است و تو خود خوب می دانی که این آن هول میدانی است که غیر بت شکن در آن بت و بتخانه ی آنی تبر را پس فراز آور، اگر که مرد میدانی بزن این ضربت آخر، بسوز این پرده ی آخر میان عاشق و دلدار و ازین آتش تو پربگشا، روان شو مست سوی یار به عشق یار، چون بنشینی اندر نار به هر سو بنگری بینی، حبیب و گلشن و گلزار برآور دست و پا بفشار تبر بر خود بزن این بار و خنجر بر گلوی خویشتن بگذار خدایا دست ابراهیم را نیرو بده این بار، توانا دار بر این کار که آتش را اگرچه شعله های سخت و سوزانی است طلای ناب می داند که آتش چون گلستانی است تو خود را از میان بردار ابراهیم تبر بردار ابراهیم ----------------------- مرداد 1391