bg

شاید همیشه شعر نوشتن برایتان

باشد بهانه ای که بیفتم به پایتان

هر روز می پرد دل من در هوایتان

این بار میزنم همه از دل صدایتان

 

دستم دراز میکنم آقای من بگیر

اینجا پرنده ای شده ام در قفس اسیر

 

اینجا نفس به زور برایم خریده اند

این بغض ها ولی نفسم را بریده اند

مردم همیشه وصف غمم را شنیده اند...

اما شبی نگاه ترم را ندیده اند

 

تنها شما همیشه به دادم رسیده اید...

ای وای باز٬اشک قلم بی صدا چکید-

 

آری فقط قلم شده غمخوار و زار من

او می نویسد از دل در انتظار من

دیگر نفس نمی شود انگار یار من

امشب تمام می شود از بغض کار من!

 

ای کاش یک نفر به عزایم بیاورند...

اما گمان کنم که فقط شمع می خرند!

 

دستم دراز می کنم از این عبورتان-

آقا بگیر... تا بشوم غرق نورتان

من مرده ام که زنده شوم با ظهورتان...

ای کاش نوکری بشوم در حضورتان...

 

ای کاش لا اقل نفسم را دوا کنید

تا اینکه ذاکرت بشوم...ذاکری شهید...!

فرشته محمدی
1391/09/06
159

در انتظار تو بیدارو خسته ام٬به کنار...

و در تلاطم دردی نشسته ام٬به کنار...

و پلک پرغم خود را نبسته ام٬به کنار...

شبیه کوزه ی آبی شکسته ام٬به کنار...

 

چه بغض ها که شکستم به روی شعر وهنوز...

صدای گریه ی مادر...وَ اشک من شب و روز...

 

وَ شعر های دلم گریه دار مانده و باز-

چه بیت ها که در این گیرودار مانده و باز-

چه چشم ها که به شب بی قرار مانده و باز-

به انتظار کسی...در مزار مانده و باز-

 

از آن شبی که تو رفتی چه روزها که گذشت!

از آن قرار که گفتی چه روزها که گذشت...!

 

نیامدی و ندیدی که مادرم به تب است

در این سکوت عجیبی که باز هم به شب است...

نیامدی و ندیدی که جان من به لب است!

وهرکسی که مرا دیده است درعجب است...!

 

ولی پلاک تو هرشب به دست من و هنوز...

به راه آمدنت خسته مانده تن و هنوز-

 

کمی نگاه تو را این دلم بهانه گرفت

و بوی عطر خوشت را تمام خانه گرفت

و باز بار غمی شعر من به شانه گرفت

و رعد و برق شبم بغض را نشانه گرفت

 

دوباره بارش ابری...نمی برای ابد

و دختری که به شعرش غمی برای ابد...

 

رعنا امیریان
1391/08/30
139

هركه دارد به سرش شوق رياست برود
زين سفر بر ما نباشد جز شهادت ، برود

 


ما زجام عشق ، اين شهد وفا نوشيده ايم
در تمام عمر ، روياي شهادت ديده ايم
از ازل در شوق اين دم در خفا ناليده ايم
                          هر كه مي خواهد تنش باشد سلامت ،برود
تا سپيده وقت باشد بر شما ياران هنوز
با خبر باشد همه ظلمي كند فردا بروز
مي شود حاكم ميان خيمه ها گرما و سوز
                             شمر ، بي پروا كند بر پا قيامت ، برود
با چنان فرياد هاي يكه تازش  حرمله
مي نمايد با ستم اينگونه سازش حرمله:
مي كند فردا گلويي را نوازش حرمله
                         وه ! كه خولي ميكند با ما چه حرمت، برود...