bg
اکبر بهرامی
1398/03/01
78

اگر آب خنک در کوزه باشد

گلم باید دهانت روزه باشد

اگر از خوردنی پرهیز کز کردی

زمین را از صفا لبریز کردی

دلت را صاف کن مانند شیشه

به مردم مهربانی کن همیشه

ز غیبت کردن یاران حذر کن

به محرمان این عالم نظر کن

درین ماه گرامی با خدا باش

به درد و رنج مردم آشنا باش

مزن نیش و کنایه بر ضعیفان

خیانت جا ندارد بر حریفان

اگر تو روزه می گیری عزیزی

نباید خون موری را بریزی

محبت کن عزیز دل به یاران

حمایت کن ازین شب زنده داران

اگر دل داده ی افتاده گانی

اگراز شر دشمن در امانی

مشو همسفره ی شیطان برادر

مشو بازیچه اش ای جان مادر

تو باید با خدا هم راز باشی

به اهل معرفت دمساز باشی

عزیزم روزه را باید بگیری

اگر بر کل این عالم امیری

بفرمان خدای حی داور

شدم هم راز تو الله اکبر

مرا هم دستگیری کن عزیزم

جهانی را بپای تو بریزم

ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
شعرمن
1397/10/15
41

تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه

 

یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد

اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست

تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
تصویر من از اینجا آب توی سرابه

جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس

قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟

منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"

 

سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
شعرمن
1397/06/21
52

نام ترانه:گرگ های آدم نما


رها شدم تو جنگلی که اسم اون زمینه
هر جا نگا میکنم گرگی توی کمینه

نبض زمین تو دست گرگای آدم نماس
بغضی که تو گلومه نفرت من از اونهاس

گرگای آدم نما خدای جنگ و خونن
خدان ، ولی اسیر وسوسه و جنونن

سلولای مغز ما تیر تفگ اونهاس
زیر پوتین اونها جون ِ من و تو و ماس

روح کتاب تاریخ راه غم و جنونه
که مثل قلب سنگی دساش به رنگ خونه

راهی برای نجات از این جهنم میخوام
فقط یه دوست همدم فقط یه آدم میخوام

شماهایی که دارین ترانمو میخونین
برین دوبار کتاب « ریشه ها»رو بخونین

وقتی شب ابری رو من و تو میپرستیم
مثل خاریم که توی چشم بهار نشستیم

شاعر:ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)
اکبر شیرازی
عشق و دوستی
1397/05/19
264

سلام 
اخیر اشعاری در خصوص زن و مرد و مجادله ای اگرچه طنز گونه منتشر شده است ضمن تقدیر از شاعران آن اشعار زیبا ، تصمیم گرفتم از نگاه دیگری بدون تبعیض شعری در باره زن و مرد بگویم که بداهه زیر را تقدیم می کنم به زنان و مردان عزیز هموطن و همینطور همه زنان و مردان عالم
#اکبرشیرازی
@shirazy
----------------
🔸به نام خدای بشر آفرین /
همان جانشین خودش در زمین

 

🔸به نام خدائی که مرد آفرید /
قوی بُنیه ، اهل نبرد آفرید

 

🔸بنام خدائی که زن آفرید /
چو گلخانه ای در چمن آفرید

 

🔸به زن داد طنازی و دلبری /
به صد شیوه انواع افسونگری

 

🔸شود مهد آرامشِ مرد ، زن /
کند آتش خشم اوسرد ، زن

 

🔸بهشت برین زیر پای زن است /
همه آفرینش برای زن است

 

🔸زمانی که زن بر سرش تاج رفت /
ز دامان او مرد ، معراج رفت

 

🔸برای زنان تکیه گاه است مرد /
که شهبانو و پادشاه است مرد

 

زن و مرد با هم چو همدل شوند /
یقین فارغ از رنج و مشکل شوند

 

🔸زن و مرد هر دو ز یک گوهرند /
که همراه و همدوش یکدیگرند

 

🔸از این روست گفتند بی همسری /
ندارد ز دین نیمه ی دیگری

 

🔸تفاوت که در خلقت هر دو هست /
ولی عقل باید که در کار بست

 

🔸اگر درک گردد ز هم حال ها /
شود زندگی چون عسل سال ها

 

🔸نباشد کسی بهتر ، آری ولیک /
مگر اهل تقوا و اخلاق نیک

 

🔸زن و مرد هم "راز" یک دیگرند/
چو غمخوار و دمساز یکدیگرند

 

#اکبرشیرازی
19مرداد97

 

کانال تلگرامی اشعار  :  https://t.me/shirazy

5 رازی که زن و شوهر را به هم نزدیک می کند
محمد محسن خادم پور
1396/12/17
138

مادر مرا به حلقه ی هستی گره زدی

با خون خود به پودِ وجودم زره زدی

از مرزِ دور صفر رساندی به ساحلم 

در زندگی حضور تو شد گرمی دلم

هر روز من به نبضِ بهارت جوانه زد

اندیشه ام به برکتِ شوقت زبانه زد 

هی من بزرگ گشته تو هی پیرتر شدی

در اولویتم همه جا دیرتر شدی

افسوس میخورم که مرا کار وُ یار بُرد

سهم تو را حکایتِ این بیقرار خورد

اکنون اگر به فصلِ امیری رسیده ام

شیرِ تو خورده ام که به شیری رسیده ام

مادر اجازه هست ببوسم دوباره ات؟
 
بر آسمان عشق بپاشم ستاره ات ؟

آیا اجازه هست برایت دعا کنم ؟

امشب تو را میانِ نمازم صدا کنم ؟

شاید خدا به حرمت نامت ببخشدم

سرمایه های مهرِ مدامت ببخشدم

محمد محسن خادم پور

محمد محسن خادم پور
1396/11/23
157


بنام آنکه درنامش عیان شد

مرادِ انجمن بود وُ نهان شد

کسی از او ندارد ردِّ روشن

نشسته در کبیرِ جوشنِ تن

قدیم از دوره ای ، دور از تصور

هر آئینه وجودش در تبلور

بلند آوازهِ در بارانِ رحمت

به هرقطره چشانده شوقِ هجرت 

سزاوارِ ستایش بیکران شد

درونِ هر دلی آمد جوان شد

به خلقت خودنمائی کرد بسیار

ظهورش خواب مانندی که بیدار

هنرمندی به هر فصلِ زمان داد

به هر موجود رمزی را نشان داد

مرامش سنتی همواره یکسان

ندارد علتی بی اصل وُ بنیان

کلامش انفجار واژِگانست

نشانش در نهادِ بندِگانست

خدا نامیده شد در هر زبانی

بیان عشق دارد در معانی

الهی دست ما خالی نگردد

نصیب ما از او ، لالی نگردد

محمد محسن خادم پور

ولی الله...... شیخی مهرآبادی.
1396/11/20
210

   بنام نگارگرعشق............................

............................................................................

رفتیم وزِما، شـــــــــعرِ شرربار،به جاماند

یک ســــــینه ی ناگفته زِاَسرار، به جاماند

هرچند که ازعشقِ ســـــــــُرودیم به تکرار

هرگفته وناگفته  به تکــــــــرار، به جاماند

برقامتِ آزاده ی مــــا،رختِ عــزامُــــــــرد

خوش باد کــــــــه رفتیم ولی،داربه جاماند

درسایــــــه ی دیوارِ ترک خورده،نشستیم

دیوار فروریختــــــــه،معمـــــار به جاماند

ازما کـــــه شــــــــهیدیم به میدانِ پُرازدرد

تنـــــها دلِ دیوانه ، زِپیـــــکار، به جاماند

جویایِ حقیــقت،چو به تلخی زِجهان رفت

 یک پُشـتهیاز کشـــتهی پنـدار، به جاماند

رفتیم و به جُزعشق، گنــــاهی که نکردیم

اِصرارِ شــما، زان همه اِنکار، به جاماند

گفتیم کـــــــه اُلفت نبُوَد، باطــــل وحق را

حق مُرده وباطل، ســـــرِ بازار،به جاماند

درخوابِ جهالت، گُــــــذراز، بادیه نتوان

بنگرچـه به سرپنجه ی کفتار،بـه جامانـد

ازان همـــه لطفی ،کـــــــه نمودیـد ریایی

یک سُــفره ی آلوده ی بودار، به جاماند

برمازِچه خوانیــــد، حدیثِ گـل وبلبــــــل

بلــــــبل به عَزا،گل به فنا، خاربه جاماند

با جوهرِ غم، صفــــحه ی تاریخ نوشتند

میراثِ غم ازلشکرِ خونخوار، به جاماند

تابادِ خـــــزان،بردلِ (دیوانـه )گــــذرکرد

یک شـــاعرِ ازخاطره بیزار، به جـاماند

   ازعشق سُـرودیم ونوشتیم و، نخوانـدیـد     

 رفتـــیم وزِما، شــعرشــررباربـه جـاماند   

.............................................

(دیوانه)5 2 / 0 1 / 5 9  ............

سفرنامه راهپیمائی نجف تا کربلا – اربعین1438 – 1395
—------------------—
از تاریخ 22 مهر سال 1395 برابر با 11 محرم سال 1438 که هوای راهپیمائی نجف تا کربلا به سرم زد شروع به نوشتن کردم
تا ان شاالله اگر توفیق بود و به این همایش سیاسی الهی رفتم همینطور در طول سفر تکمیلش کنم
—--------(بخش 1)------------
بار دیگر شد محرم ، ماه غم
ماه آزادی ز چنگال ستم

ماه ایمان و شهادت ، ماه خون
ماه عاشق پیشگی ، ماه جنون

ماه هفتاد و دو سرو استوار
ماه عباس علی و ذوالفقار

ماه سقا ، ماه مشک و علقمه
ماه گودال و حسین و فاطمه

ماه جان دادن در آغوش امام
ماه زینب ، ماه کوفه ، ماه شام

ماه آتش ، ماه صحرا ، ماه خار
بر یتیمان ظلمهای بی شمار

ماه در خون خفتنِ مردانِ مرد
ماه تنهایی ، اسارت ، ماه درد

کاروان می رفت از این سرزمین
تا که باز آید دوباره ، اربعین

........ به شرط حیات  ان شاالله ادامه دارد .....

https://telegram.me/shirazy

سجاد صادقي ابوزيدآبادي
1395/06/29
99

علی دست خدا روی زمین است علی حیدر امیرالمومنین است علی نور صفات حق تعالی است علی مولای مظلومان دنیاست علی جان تمام شیعیان است علی بانی خلق این جهان است علی منشور اخلاقی دنیاست علی در قلب انسان های تنهاست تمام روز و شب ها را امیر است دلیر است و دلیر است و دلیر است علی یعنی حسن یعنی که عباس علی یعنی حسین دریای احساس علی یعنی امام عصر ، موعود علی فرمانده ی کل قوا بود کتابش راه را روشن نموده نگاهش چاه را از غم زدوده ولایت را به حق در دست خود داشت عدالت را درون سینه می کاشت به دنیا رسم انسان بودن آموخت و در تنهاییش می ساخت می سوخت علی راه و رسومش فرق دارد نگاه ذوالفقارش برق دارد درون سینه اش غم بود مردم برایش این جهان کم بود مردم #سجاد_صادقی
عنایت اله کرمی
1395/04/21
108

ما همه با هم لجاجت می کنیم
بی جهت ناحق سماجت می کنیم
راه و چاه عشق را گم کرده ایم
جو فروشی جای گندم کرده ایم
گونۀ گل شد کبود از دست ما
باز ، بلبل را ربود از دست ما
گرگ را گاهی نوازش میکنیم
با شغالان طرح سازش می کنیم
پیش پای گرگ آهو می کشیم
رد پای سود را بو می کشیم
دست بر دامان رندان می شویم
لکه بر دامان انسان می شویم
جا به جا ما حرف بیجا می زنیم
دیو را جای پری جا می زنیم
دشمن خود را ستایش می کنیم
دوستان را ، آزمایش می کنیم
یار فرهادیم و شیرین میزنیم
تیغ دین بر قلب آیین میزنیم
ما به شیطان شرطمان را باختیم
در درون خود چه بتها ساختیم
واله و شیدا و مفتون خودیم
خود شدیم لیلی و ، مجنون خودیم
کیش شخصیت تمام دین ماست
خود ستایی مذهب و آیین ماست
ما به خود حتی حسادت می کنیم
توتم خود را عبادت می کنیم
از خدا دم ، ساز خود را می زنیم
پنبۀ انباز خود را می زنیم
خانه دل را مکدر کرده ایم
ترک راه و خُلق حیدر کرده ایم
صفحه شطرنج ما بی مهره است
آسمان ذهن ما بی زهره است
ما همینیم و همین آداب ماست
این مسیر کسب نان و آب ماست

محمد محسن خادم پور
1395/02/16
98

یا محمد یا حبیب العالمین خاتم ِ نسل ِ نبوت در زمین یا محمد ای رسول ِ آخرین افتخار ِ رب ِ زیبا آفرین یا محمد ناجی ِ افلاک ِ پاک آسمانی آیتی بر فرق ِ خاک یامحمد مبعثت فرخنده باد تا ابد نون وُ قلم پاینده باد یا محمد پیشوای راغِبوُن مکتب ما عاقبت مایسطُرُ ون یا محمد وارث ِ عشقت علی در نجات ِ دل امامت مُنجلی یا محمد عهد ما مستحکمَست گرچه همت های ما گاهی کمَست یا محمد دست ما ، دامان ِ تو ترجُمان ِ تابش از ایمان ِ تو یا محمد منتظر هر جمعه ایم قاری پیوسته ی این جمله ایم یا محمد یا علی یابن الهُدا طاقت ما دیگر آمد انتها العجل ای منجی اضداد ما عید دیگر کن تو این اعیاد ما محمد محسن خادمپور - 1395
محمد محسن خادم پور
1395/02/03
102

پدر گنجینه ی مردانگی هاست پدر برنامه ی فرزانگی هاست به وقت ِکار وُ کوشش بی مثالست که او در فکر فرزند وُ عیالست زمان ِ عشق و شادی موج ِ دریا همیشه تکیه گاه صبح ِ فردا چنان کوهست او در هر تکانی که می ریزد به دشت زندگانی نگاهش از طلای تجربه پُر کلامش صاف وُ روشن واژه ها دُر پدر را میتوان دست خدا خواند کنارش از بلاها در امان ماند برایش بهترین هدیه همین است که دریابد که فرزندش امین است محمد محسن خادمپور _ ۱۳۵۹
شاهبازم که دگر قوت پروازش نیست آن هزارم که دگر قدرت آوازش نیست تیغ بودم که ز زنگار جهان پوسیدم جای می رقص کنان زهر گران نوشیدم سرخی ِ روی من از اشک پر از خون باشد خون بکتاش و دل خسته ی ِ مجنون باشد کیست تا سلسله ی ِ غم ز دلم بگشاید بازوی حیدری و تیغ دو سر می باید گرگ دشتم که ز چنگال و ز دندان عاریست قسمت آخر دوران حیاتم خواریست ( مرحوم عبدالحسین دانشی)
عباس حاکی
1394/05/30
94

نقش زن در خلاقیّتِ شعر

(چند بیتی از مثنوی رحمت نامه)

...............................................

مـا  اسیـر دسـت   زن‌ هـا    بـوده ایـم

بـا  همـه  بـودیـم  و  تنهـا   بـوده ایـم

مـا  همـه  مـدیـون  زن‌ هـای  خـودیـم

زاده ی  زن‌  هــای   دنیـا ی  خــودیـم

گـر کـه   بد خلقـی  و  دعـوا‌ هـا  نبـود

ایـن  همـه  شعـر   از زبـان   مـا نبـود

هــر  کجـا  یـک  نـابـغــه   آمـد   پـدیـد

بی‌ گمان  یک زن  به نایش می  ‌‌دمیـد

هر زمان  زن مهربان  و رحمت  است

کی‌  مجـال  لحظـه‌ هـای  خلـوت  است

شـعـر را بـایـد  کـه  در خلـوت  سـرود

خلوتـی  دور  از   همـه  بـود  و  نبـود

جنگ زن   ما را  به  خلوت  مـی ‌‌بـرد

طبع  مــا  را  تـا  بـه  رفعت  مـی ‌‌بـرد

می‌ توان  تنها  نشست  و  فکـر  کـرد

در  درون  راز  و  نیاز   و ذکـر  کـرد

حبذا آن  زن  که  بس  جنگ  آور است

نابغه  ساز  است و شاعـر پرور است

..............................................

محمد محسن خادم پور
1394/04/14
94

خدایا سینه ام از ناله پُر کن مرا در لحظه ی آخر تو حُر کن الهی ساقی و باقی تو هستی من و بتخانه را امشب شکستی در این میخانه ی هستی پرستی دلم را چشم از مستی نبستی که یادم آوری عهدی که بستم بگیرم نسخه ی شافی به دستم میانِ سفره ی آه و نیازم بخوانم قصه ی پیرانه سازم گرفتارم اگر در راهِ بن بست خدا نامی کنارم مهربان هست که او هر چند بودم مست و لجباز شنیدم پاسخم را می دهد باز از امیالت اگر گشتی تو آزاد نجاتت می دهم از بند اضداد نکن دوری که جانی چون بمیرد اگر صد دست باشد کس نگیرد محمد محسن خادم پور - 1365
محمد محسن خادم پور
1394/03/26
94

تقدیم به گلهای پرپر ، غواصان شهید و پرستوهای باز گشته به وطن خوشا غواصی ی مردان بی باک به سر بازی گرفتن دامن خاک خوشا آنان که دانستند این راز رسیدن را به رفتن گشت آغاز خوش آنانی که بی پروا دویدند به شوق دیدن جان دل بریدند خوشا با چشم باز و دست بسته تو را مهمان کند پهلو شکسته بخوانی ایدل ایدل وقت دیدار خوشی باشد طواف روی دلدار خوشت باشد که غلتیدی وُ رفتی بهار سبز بودی و شکفتی خوشی دیدی نرفتی در پی کام گرفتی از لبِ کوثر بسی جام خوش آنانی که بعد از یک جدائی در آغوشش بگیرد آشنائی خوشت باشد شهید باز گشته وطن از غربتت غم ساز گشته محمد محسن خادم پور -1394
مهدی بارانی
1394/02/17
91

  •  
  • يكي سوزن ته گرد بشد از سر غر كبر           به طبع طمع كرد حربه بر چوب زبر
  • به سينه بزد باد ز انگار بيداد                 سرش سبز و زبانش داد فرياد
  • به راهش سد صد ميخ پولاد                    نگرفت پند و نگشت ارشاد
  • ابرو كرد خم زاندرز و نصايح                    به تيغ مي برد سر هم چون ذبايح
  • عزم سفر كرد بر پا استاد                        نكرد زين نظرصرف يادي زاستاد
  • به عمرش كرد بازي به خود لج               به هر دم مي بست بار برشتر كج
  • به پتك آهنين همراه همرنگ                به هنگ ياري اش بنشست افرنگ
  • به ياراي سترگش گشت يارا                    بگرديد مفتخر زين برين آرا
  • دست به دستش دادآن سرسنگين           بگفتا خادمم من گشتيم سهمگين
  • تا شودآجودان فاتح برآن باور               بگردد چون گلي برشاخه بارور
  • بشد مفتوح از آن يار دلاور                   قَدَر بر سرش كرد آن گرز یاور
  • به برچين همي گشت تيره                      ليك طامه اي شد چشمش قره
  • ژوليده الچخت گر شد توانگر
  • ز گردون او بر افتد اين پرگر
  •  

منظومه مثنوی سفرنامه اربعین
بخش دهم - ماجراهای بازگشت از کربلا به نجف
دو روز اقامت در نجف و بازگشت به تهران

  
می نوشتم خاطره در بین راه .......... بیت بیت مثنوی با اشک و آه
.............
می روم اما دلم جا مانده است .......... از تو این انگیزه برپا مانده است
می روم اکنون من از این سرزمین .......... می روم من در غروب اربعین

20141213_094228
راه افتادیم ما با این هدف .......... تا که شب آئیم در شهر نجف
جمع بسیاری چو ما در این مسیر .......... واقعا بیچاره گشتیم و اسیر
راه بسیاری پیاده آمدیم .......... کوله بر دوش و به جاده آمدیم
ایستگاه و موکبی دیگر نبود .......... آب و شام و خواب هم در بر نبود

eb6555be2725a2f772f1aeec3bab68079dc4b673f929499440330473b0342734خستگی می ماند بر تنهای ما .......... در فشار و دردسر زنهای ما
ذره ای از رنج زینب بود این .......... یک کمی از اصل مطلب بود این
اشتباه شد ما کجا آنان کجا .......... ما کجا اطفال سرگردان کجا
ما کجا مرگ برادر دیده ایم؟ .......... کی تعدی ها به معجر دیده ایم؟
خیمه ی آتش گرفته ، پای و خار .......... نونهالان شهیدان در فرار
خستگیِّ ما فقط از راه بود .......... همسفر با ما هنوز همراه بود
ما فقط تا نیمه شب راه آمدیم .......... راه را هم تازه دلخواه آمدیم
خسته جان با قامتی خم آمدیم .......... باز سوی بیت ارقم آمدیم
ظهر فردا در حرم بودیم ما .......... یک جماعت زیر ایوان طلا
یا علی ، از کربلا برگشته ایم .......... نام خود در زائران بنوشته ایم
دستمان گیر از کرم مولای ما .......... قیمتی کن یا علی کالای ما
شب به هنگام عزیمت از نجف .......... ما به دنبال وسیله هر طرف
حاج ابو ارقم خجالت دادمان .......... در مسیر رفت شد همراهمان
منتظر ماندیم ما تا نیمه شب .......... ناگهان گفتند افتاده عقب
در میان حالت خوف و رجا .......... تا چه بنمائیم ما با این خطا
دست خالی مانده بودیم و فشل .......... دوستی دیدیم از اهل محل
پول قرضی داد ما را شاد کرد .......... زین سبب باید از او هم یاد کرد
عازم یک روز لایعلم شدیم .......... باز در بیت ابو ارقم شدیم

20141207_145810باز برگشتیم روز دیگری .......... یک نماز ظهر صحن حیدری
جایتان خالی نماز قابلی .......... در کنار مرقد مولا علی
یک زیارتنامه با یک حال خوش .......... مخزن اکسیژنی را زد به شش
این سفر دارد به پایان می رسد .......... بر مشامم بوی ایران می رسد
شاید از لطف علی و آل او .......... هستی ام گردد تماماً مال او
شاید امشب این سفر آخر شود .......... خوب شاید حال کل اکبر شود
من که راویِّ حماسه سازی ام .......... کربلایی اکبر شیرازی ام

محمد محسن خادم پور
1393/12/04
97

نه دلداری که از دارم بگیرد

نه عیاری که همدستم بمیرد

نه ساقي كو بريزد مي بجامم

نه داغي تا بسوزد ني بكامم

نه همراهان شب هم ناله ی دل

نه همرازان پا وامانده در گِل

نه شيراني كه همرزمم دويدند

نه پيراني كه در بزمم کشیدند

نه آهنگی که در چنگم زند تنگ

نه همسنگی که با رنگم کشد ننگ

نه خورشیدی در این مرداب تاریک

نه امیدی به این پلهای باریک

بجز لطفت خدایا باورم نیست

از آن شادم که جز تو داورم نیست

محمد محسن خادم پور - 1381

منظومه مثنوی سفرنامه اربعین
بخش نهم - روز اربعین در کربلا

ba29a8a471d3ac34be8d8c153d77f52153213131634329f47dee6c2564d2caf4.............
می نوشتم خاطره در بین راه ........ بیت بیت مثنوی با اشک و آه
.............
روز آخر در دیار کربلا ........ کرده ام عزم حرم بهر وداع
جوِّ سنگینی گرفته شهر را ........ گوئیا غم بارد از ارض و سما
همچو عصر جمعه دلگیر است روز ........ خیمه ها گوئی که می سوزد هنوز
خُلقها تنگ است و آشوب است دل ........ خاطری آشفته داریم و کسل
جان فدایت ای علمدار حسین ........ ساقی طفلان ، سپهدار حسین
وارد صحن و سرایت تا شدم ........ منفصل از رنج و از غمها شدم
آمدم در بارگاهت اربعین ........ آمدم صحن و سرایت اربعین
ازدحام جمعیت مانع نشد ........ خارج از صحنت دلم قانع نشد
من نماز صبح مهمانت شدم ........ میهمان صحن و ایوانت شدم
با تو گفتم حرفهای خویش را ........ دست گیر این نفس بد اندیش را
یاری ام کن باز مهمانت شوم ........ هرچه می خواهی تو ، من آنت شوم