bg
غزل ستم انسان برطبیعت
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1404/09/08
تعداد نمایش :‌ 4


«غزلی عاشقانه و تلخندگونه درباره انسان و ستم او بر طبیعت؛ شعری که با زبانی تازه، از رود و کوه و درختان سخن می‌گوید و امید را در دل خاک زنده نگه می‌دارد.»
عاشقم بر سبزه‌زاران، لیک می‌سوزد دلم

زخم تیری می رسد بر خانه و کاه و گلم

رود می‌نالد به شب‌ها، کوه می‌گرید به روز

عشق فریادی شده اما چرا من غافلم

برگ‌ها را باد برد و آن پرنده بی‌پناه

می‌ کُشد این بی‌کسی روح مرا من قاتلم

آسمان از دود دنیا تیره و پژمرده شد

من به مهر ناب خورشید وجودت مایلم

عشق را دریا به من آموخت، اما خشک شد

مانده تنها موج حسرت در میان ساحلم

هر درختی یادگار بوسه‌های عاشقان

ریشه‌ها را می‌کند از باغ، روح کاملم

ای طبیعت، ای صدای جاودان و بی‌گناه

بازگویی چاره ای آمد برای مشکلم

عشق من با خاک پیوندی عمیق و سبز داشت

باز هم در عاشقی گویا که دوری باطلم

گرچه ویران شد زمین، اما امیدی زنده است

می‌دمد از عشق تو اما چرا من حائلم

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
user image
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران